X
تبلیغات
خستگی های من

خستگی های من

Home || Email || Porfile|| qυєєη || Archive || Links|| posts

خیلی سخته...

به جایی برسی که:

نه هیچ اومدنی آرومت میکنه,

نه هیچ رفتنی داغونت...


ومن به همین جا رسیده ام

+ ||جمعه بیست و دوم فروردین 1393 || 13:38 || sepideh |


بهار

بهار چشم های تو بود

پلک می زدی شکوفه می ریخت...

حالا انگار

روی زمستان گیر کرده است سوزن فصل ها...

+ ||چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 || 23:13 || sepideh |


اعتراف تلخیست .... اما ..

عشقم و آن غریبه ... چقد به هم می آیند!!

 

+ ||یکشنبه بیست و نهم دی 1392 || 1:17 || sepideh |


محکم ببار باران...

نم نم علاج زخم هایم نیست...

 

+ ||دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 || 11:43 || sepideh |


این روزا حالم خوب نیست...

دارم مرگو تو وجودم احساس میکنم

 

+ ||شنبه سیزدهم مهر 1392 || 15:19 || sepideh


غمهایی که چشمها را ...

خیس نمیکنند...

به استخوان رسیده اند...

 

+ ||دوشنبه هشتم مهر 1392 || 16:19 || sepideh |


نمیدانم کجاست وچگونه میگذرد...

چند وقتیست از "حالم" بی خبرم...

 

+ ||شنبه شانزدهم شهریور 1392 || 0:52 || sepideh |


یک روز دیر

که دیگــَـر،
بازگشت هیچ معنایی نخواهد داشت،

باز خواهی گــَشت!
روزی که در مُرداب قلبَم
هیچ نیلوفَر وَحشی

برای پیچیدَن به دور قامَتت نَمی‌روید
روزی که دیگر،
بهانه‌ای برای زیستَن وجود نخواهَد داشت...

- باز خواهی گـــَشت!
و تمام لحظه‌های سپُرده بر باد
تو را در پیش رویم

- بر خاک می‌اَفکــَـنند
یک روز...

یک روز دیــــــــــــر!

 

+ ||شنبه دوم شهریور 1392 || 17:55 || sepideh |


درد این است

که نمی شود

درد را به کسی فهماند...

 

+ ||جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 || 14:17 || sepideh |


دنیا...

آپلود عکس

برای خودم مردی شده ام

این روزها در سکوت سرسخت

بی صدا گریه می کنم

ولی.....

دنیا مواظبم باش

قلبم هنوز زنانه می زند...

 

+ ||پنجشنبه سوم مرداد 1392 || 13:20 || sepideh |


دلم

دلـم گرفته به قـدر تمام روزهایی که

خندیدم

و همه آدم ها را خنداندم

روزهایی بود که صدای خنده هایم

گوش همه را کر میکرد.....

... اما....

حالا صدای گریه هایم را حتی خودم هم نمی شنوم


دلـم باران می خواهد..... باران


دلـم دریا..... می خواهد


دلـم...


دل...... می خواهد !!!

 

+ ||پنجشنبه بیستم تیر 1392 || 15:17 || sepideh |


روزی

روزی میــرسَد

 

بـــی هیــــچ خَبـــَـــری

 

بــآ کولـــــه بــــآر تَنهـــآییـَم

 

دَر جـــآده هــآی بـی انتهــــآی ایـن دنیــآی عَجیـــــب

 

رآه خــــوآهم افتـــــآد

 

مَـــن کـــه غَریبـــــم

 

چـــه فَــــرقی دآرد کجـــــآی ایـــن دنیـــــآ بـآشــــم

 

همــه جــــآی جهــــآن تنهـــــآیی بــــآ مَـــن است...

+ ||پنجشنبه ششم تیر 1392 || 17:13 || sepideh |


نصیحت

 نصیحتی از من:

درد دلتان را به هیچ کس نگویید

یاد میگیرند چطوری دلتان را به درد آورند...

واقعا این جمله برا خودم اثبات شدست.

 

+ ||شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 || 15:7 || sepideh |


درک کردن من...

ســـــــخت است ...

سخت است درک کردن من که...

غـــم هایــم را خودم میــدانم و دلم ...

که همه تنـــــها لبــخـــندهایم را میبینند ؛

و حســــــرت میـــــخورند بـــخاطر شاد بودنـــم ...

بخاطر خنده هایــــــــم ...

و هیــــــچکس ...

جز خودم نمیـــداند چقدر تنهایــــــــم ...

که چقدر میــــــترسم ...

از باخــــــــــتن ...

از اعتــــمادِ بی حاصل ...

از یــــــخ زدن احساس و قلبــــم ...

و از زندگـــــــــــــــــــــی...

واقعا میترسم...

 

+ ||دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 || 11:31 || sepideh |


هرگز...


هرگز به دیگران اجازه ندهید

قلم خودخواهی دست بگیرند

و دفتر سرنوشتت را ورق زنند

و خاطراتت را پاک کنند

و در پایانش بنویسند حتما قسمت نبود...


+ ||سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 || 11:23 || sepideh |


فریاد...

تو سکوت میکنی فریادم را نمیشنوی...

یک روز من سکوت خواهم کرد...

تو آن روز برای اولین بار مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید...

 

+ ||سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392 || 21:49 || sepideh |


راز...

دوست ت دارم رازیست که...

در میان حنجره ام دق میکند...

وقتی که نیستی...

 

+ ||شنبه هفدهم فروردین 1392 || 11:59 || sepideh |


خداجونم

خداجونم یه خواهشی دارم ازت:

از این به بعد منو به کسایی که قسمتم نیس عادت نده خواهش میکنم...

 

+ ||چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 || 17:1 || sepideh |


فعلا همین

امشب خیلی دلم گرفته خیلی........

 

+ ||سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 || 1:50 || sepideh |


سلاااااااااام

برگشتممممممممممم

خوبید؟تعطیلات خوش میگذره؟

هرچن اتفاقی خوبی نیفتاده ولی برگشتم و دلم میخواد تغییرو اول از وبلاگم شروع کنم.......

اول قالبمو عوض کردم خوشحال میشم نظرتونو بدونم...........

فعلااااااااااااا..........

+ ||چهارشنبه هفتم فروردین 1392 || 13:16 || sepideh |


حرف آخر

سلااااااااااااااام.....خوبید؟ایشالا که خوب باشید....

اومدم بگم یه مدت نیستم راستش حوصله ندارم .........

احساس میکنم دیگه وبم هم برام خسته کننده شده.....شاید وقتی اومدم وبمو تغییر بدم شاید.........

اگه یه اتفاق خوب بیفته برمیگردم و تغییرش میدم خسته شدم از بس ازغم وغصه گفتم ......

فعلا حوصله ی خودمو هم  ندارم...........از نظر من همه چی تموم شده ولی........بیخیال خیلی حرفا دارم برا گفتن ولی نمیتونم بگم.........

فراموشم نکنید.......اگه تونستم میام نظراتتون رو تایید میکنم و به وباتون هم سر میزنم....

فعلا بای…

راستی عیدتونم پیشاپیش مبارک

 

+ ||شنبه بیست و ششم اسفند 1391 || 15:39 || sepideh |


میخوابم...

این روزها خوابم نمی آید...

فقط میخوابم...

که بیدار نباشم...

 

 

+ ||سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 || 15:41 || sepideh |


درددلم...

عادت ندارم درددلم را به همه کس بگویم...

پس خاکش میکنم زیر چهره ی خندانم تا همه فکر کنند...

نه دردی دارم و نه قلبی...

 

+ ||جمعه یازدهم اسفند 1391 || 11:7 || sepideh |


دیگر...

دیگر با شکر یا بدون شکر چه فرقی میکند...

از وقتی فنجان بی وفایی دنیا را سر کشیده ام

دهانم طعم تلخ روز مرگی میدهد...

 

+ ||شنبه بیست و یکم بهمن 1391 || 11:11 || sepideh |


روزها...

یادش باشد...

این روزها میگذرند...

ولی من از این روزها نمیگذرم...


+ ||چهارشنبه چهارم بهمن 1391 || 21:40 || sepideh |


آه

نه التماسش کردم...

نه خیره خیره نگاهش...

فقط آه کشیدم...

و سکوت کردم...

همین "آه" برای تمام زندگیش کافیست...

 

+ ||چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 || 15:12 || sepideh |


خاطــرات زخمی

میگویند سختی ها نمک زندگی اند...

اما چرا

کسی نفهمید نمک برای من

که خاطراتم زخمی است

شور نیست

مزه ی درد میدهد!!

+ ||پنجشنبه هفتم دی 1391 || 12:0 || sepideh |


او

این او نیست که مرا از یاد برده...

این منم که به یادم اجازه نمیدهم...

حتی از نزدیکی ذهن او عبور کند...

صحبت از فراموشی نیست...

صحبت از لیاقت است...

 

+ ||سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391 || 23:38 || sepideh |


تنهایی

تنهایی آدم را عوض میکند...

از من چیزی ساخته...

که هیچ وقت نبوده ام...

 

+ ||پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 || 23:56 || sepideh |


تظاهر

این روزهایم به تظاهر میگذرد...

تظاهر به بی تفاوتی...

تظاهر به بی خیالی...

تظاهر به شادی...

به اینکه دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست...

اما چه سخت میکاهد از جانم این نمایش...

 

+ ||پنجشنبه نهم آذر 1391 || 0:33 || sepideh |



.::qυєєη-cod::.